بایگانی ماهیانه: مارس 2015

بوکوفسکی، زنان

گفتم «می‌روم». مست تا خانه راندم. خورشید واقعاً بالا آمده بود، دردناک و زرد…

ارسال شده در ترجمه‌ها | پاسخ دهید:

بوکوفسکی

مرگ را در جیب چپم حمل می‌کنم. گاهی بیرونش می‌آورم و با او سخن می‌گویم: «بچه‌جان سلام، چطوری؟ کی به سراغم می‌آیی؟ آماده خواهم بود.»

ارسال شده در ترجمه‌ها | پاسخ دهید: