بایگانی ماهیانه: آوریل 2010

لابد: تو کنارم هستي، همه چي آرومه…

عصر بود. از مدرسه بيرون زديم به هواي ديدن تو. با مرتضي آمديم خانه‌تان. روي بام، بساط چايي بود. چند چشمه از اسرار مگو را براي مرتضي رو کردي. خوش‌حال مفتضحي بودم از اينکه مرتضي را کف‌بُر کردي. بعد يادم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در Uncategorized | یک پاسخ

اکنون، حال من

بو نجيب براي مشکلي در چله نشسته بود. چند بار واقعه ديد که “اين مشکل تو حل نشود الا از فلان شيخ” گفت ” بروم به زيارت او. عجب! کجاش بينم؟” بانگ آمد که ” تو او را نبيني” گفت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در Uncategorized | پاسخ دهید: