بایگانی ماهیانه: فوریه 2009

دکتر خر است و تو هم

  يادت هست آن دکتر احمق را که با من آمده بودي؟ مي‌گفت: شما دوست صميمي‌اش هستي؟ و تو مي‌گفتي بله! و مي‌گفت: چند وقت است از هم خبر نداريد و تو گفتي: سه ماه! و دکتر مي‌گفت: اين مي‌شود … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در زندگي | یک پاسخ

آتيشش

  يادم نمي‌آيد کي بود که دختر، تکيه داده بود به ديوار، توي راهروي دانشکده، و گفت: "آتيششش داري؟" و پسر جواب داده بود:"اگر کبريت مي‌خواهي، نه"

ارسال شده در عمومي | پاسخ دهید:

در باب استاتوس داشتگي

  اين روزها زياد به فيس بوك فكر مي‌كنم و به چيزيش كه عجيب من را گرفته. در نگاه اول خيلي از استاتوس‌ها خوشم نمي‌آمد. كه چي آدم بيايد هي بنويسد چه استاتوسي دارد. كجاست. در كدام حال و هوا. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در عمومي | 10 پاسخ

فاميل

  پدر و اين‌هاي من رشتي‌اند. حالا چه ربطي دارد؟ عرض مي‌كنم. آن طرف كوه راستش را بخواهيد چيز زيادي از مذهب و دين و احكام و اين‌ها نرسيده. يعني رسيده‌ها، ولي كم. خيلي كم و خواستني. مثلاً زن‌ها فكر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در عمومي | پاسخ دهید:

جناس

  عيال: بچه‌هاي برقي قبلاً خيلي خوش مي‌گذشت بهشون. فرجي دانا وقتي شد رييس دانشگاه خيلي بهشون رسيد. ولي از وقتي عبيد زاکاني! شد رييس ديگه از اين خبرا نبود. کسي تحويلشون نمي‌گرفت… من: عبيد زاکاني؟! عيال: آره! من: عميد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در عمومي | یک پاسخ

باز هم شيون

  از ني بي‌نوا مي‌نويسم از شب و گريه‌ها مي‌نويسم از من و تو به ما مي‌نويسم بي‌تو بيهوده را مي‌نويسم در شگفتم چرا مي‌نويسم صبر سنگم صبوري سزا نيست مرگ سنگينم از من جدا نيست جز شكستن مرا ماجرا نيست … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در قطعات ادبي | 2 پاسخ

آبادي…

برگرد، با تنهائي ات         كجا مي گريزي؟ _برگرد.       گيسوانت را         دربادهايم رها كن در من فرشتگاني ست                 با چشماني ابريشمين پروانه هايم را ,كودكي باش با خال هاي سرخي                            بر سيب … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در قطعات ادبي | یک پاسخ