بایگانی دسته: تقي نوشت ها!

ز سخت جاني خود بي‌ تو در شب هجران…

آن اوایل که با [۵ مرحله‌ی سوگواری](http://en.wikipedia.org/wiki/K%C3%BCbler-Ross_model#Stages) آشنا شده بودم بیش از هر چیز به این فکر می‌کردم که پس چرا سوگواري من تمام نمي‌شود؟ چرا يادِ او از يادم نمي‌رود؟ چرا تمام نمي‌شود اين درد لعنتي؟ چرا هنوز هم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تقي نوشت ها! | 2 پاسخ

فریاد من از فراق یارست

آدم‌ها گاهي اوقات از درخت زندگي‌شان پايين مي‌روند. خاطراتشان را مرور مي‌كنند. حالا يا با خوشي يا نه. گاهي در حين پايين آمدن آن را بالا مي‌روند. با خودشان مي‌گويند اگر اين طور نمي‌شد و به جايش آن طور مي‌شد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تقي نوشت ها! | یک پاسخ

بميرد مرگ

بدترين روزهاي آدم روزهايي‌اند كه وقتي بيدار مي‌شوي يادت مي‌افتد كه فلاني كه تا صبح خوابش را ديده‌اي ديگر رفته، مرده، ديگر نمي‌بيني‌اش. اين روزها از همان دم صبح تلخ‌اند. امروز هم از همان روزهاست. خيلي خري كه مردي.

ارسال شده در تقي نوشت ها! | 2 پاسخ

مگرت به خواب بينيم

هي پسر! منت مي‌گذاري همين سالي يک بار هم به خواب آدم مي‌آيي‌ها. ولي حواست هست؟ حواست هست چه قدر دل‌تنگم؟ چه قدر دل‌تنگيم؟ بيشتر بيا پسر جان، بيشتر.

ارسال شده در تقي نوشت ها! | پاسخ دهید:

فردا روزي كه روز رفتنت باشد…

      داشتم عكس‌هاي دوران دبيرستان را مي‌ديدم. گريه‌ام گرفت. شايد به خاطر تقي بود كه ديگر نيست و آن وقت چه قدر بود. فكر كن به هر جان كندني هم باشد همه‌ي آن آدم‌ها را جمع كني. تقي … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تقي نوشت ها! | 22 پاسخ

به عشق تو زده بودم منو كشتي دوباره زنده كردي

  آخر شبي هوا زده بود به سرم؛ بلند شدم از تخت آمدم آهنگ گذاشتم بي‌هدف؛ نمي‌دانستم چيست اين آهنگ گوگوش بود و بيش از همه ياد تو شبم را عطرآگين كرد. جايت خالي است. خيلي. مي‌گويي نه از صبا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تقي نوشت ها! | یک پاسخ

بي‌خاطر شده‌ام عزيز…

حالا كه تو نيستي عزيز ببيني ما به چه حاليم؛ فردا بود آن خبر ناگهان؛ راستي مگر مرگ هم ناگهان مي‌شود؟ مگر نمي‌گفتيم مرگ به‌هنگام‌ترين واقعه‌ي عالم است؟

ارسال شده در تقي نوشت ها! | 2 پاسخ

كوشي؟

ارسال شده در تقي نوشت ها! | پاسخ دهید:

مديريت اسلامي

خدا رحمتت كند تقي! يادت هست سخنراني دكتر وارث در دانشكده‌تان را؟ براي يك سخنراني يك ساعته 45 دقيقه دير آمدي! تنها باري بود كه تأخير داشتي. ديشب دوباره دكتر همانجا در همان تالار سخنراني داشت. من هم رÙ?تم. تو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تقي نوشت ها! | پاسخ دهید:

تقي

نه داد نمي‌زنم. تو كه نيستي بشنوي تا بشنوي! چرا بي‌خود حنجره‌ام را خسته كنم. اگ رقرار باشد بشنوي در دلم هم سخن بگويم مي‌شنوي. اينطور نيست؟ ما را كه يادت هست؟ سري نمي‌زني به ما. نه خوابي نه خيالي… … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تقي نوشت ها! | پاسخ دهید: