بایگانی دسته: اسطوره‌ي خلقت آدم

اسطوره‌ي خلقت آدم 20

مي‌خواهم سيب بشوم تو گازم بزني …

ارسال شده در اسطوره‌ي خلقت آدم | 8 پاسخ

اسطوره‌ي خلقت آدم 19

صبر مي‌كنم هزار هزار چرخ بخوري و آخر بي‌اÙ?تي در دامن خودم…

ارسال شده در اسطوره‌ي خلقت آدم | پاسخ دهید:

اسطوره‌ي خلقت آدم 18

انگاري يكي همه‌ي سيب‌هايم را خورده باشد…

ارسال شده در اسطوره‌ي خلقت آدم | یک پاسخ

اسطوره‌ي خلقت آدم 17

–          برايم سيب بچين. –          كه از اين جا هم بيرونمان كنند؟

ارسال شده در اسطوره‌ي خلقت آدم | پاسخ دهید:

اسطوره‌ي خلقت آدم 16

خواب ديدم، حوا سيبش را بالا انداخت و آدم را در آغوش گرÙ?ت…سيب چرخيد و چرخيد، هزار بار؛ اÙ?تاد روي سر اسحاق كه زير درخت دراز كشيده بود. بيچاره Ù?كر مي‌كرد زمين جاذبه دارد…زير لب به حوا Ú¯Ù?تم: اين نوه‌ات … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اسطوره‌ي خلقت آدم | 3 پاسخ

اسطوره‌ي خلقت آدم 15

يك هو مي‌بيني تو چشماي همه غمه. هيچ كي چشش بوي بوسه نميده، هيچ كي لبش طعم اشك نمي‌ده. ميبيني دل تنگه و بي‌قرار كه دوباره ببيندش و بگه هنوزم قصه‌ي سيب و آدمه…

ارسال شده در اسطوره‌ي خلقت آدم | 2 پاسخ

اسطوره‌ي خلقت آدم 14

آدم رو يادشه كه آزار مي‌ده؛ اون چيزايي كه يادش مياد و اون چيزايي كه يادش نمياد. مي‌گÙ?ت: همه چي از ياد آدم مي‌ره به غير از يادش كه هميشه يادشه؛ مي‌دوني؟ نوزم ياد اون سيبم.  

ارسال شده در اسطوره‌ي خلقت آدم | یک پاسخ

اسطوره‌ي خلقت آدم 13

قشنگ وقتيه كه آدم ياد اولين گناهش مي‌اÙ?ته و مي‌بينه اين خودشه كه خودشو نمي‌بخشه، حتي اگر خدا ببخشه.

ارسال شده در اسطوره‌ي خلقت آدم | 5 پاسخ

اسطوره‌ي خلقت آدم 12

گوش كن حوا جان! قصه قصه‌ي همان سيب است، بي‌اندازي‌اش بالا تا پايين بيايد هزار تا چرخ مي‌خورد.

ارسال شده در اسطوره‌ي خلقت آدم | پاسخ دهید:

اسطوره‌ي خلقت آدم 11

حيووني تازگي آدم شده بود، به سرش هواي حوا زد و رÙ?ت…

ارسال شده در اسطوره‌ي خلقت آدم | پاسخ دهید: