بایگانی دسته: سوگ

آن جاست که من می‌روم

کلاریس لیسپکتور ترجمه‌ی محمد حسین واقف فراسوی گوش صدایی است، در انتهای دید منظره‌ای، در سرانگشتان شیئی؛ آن جاست که من می‌روم. در نوک قلم، خط است. آن‌جا که فکری به ته می‌رسد اندیشه‌ای است، در آخرین دم خوشی یک … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در ترجمه‌ها, سوگ, قطعات ادبي | پاسخ دهید:

به مرگ حسرت دیدار کم نمی‌گردد

می‌دانی؟ از رفتن بعضی‌ها هزار حرف می‌شود زد، می‌شود هزار صفحه در وصفشان سیاه کرد. می‌شود گفت و گفت. اما از بعضی که بخواهی حرف بزنی چیزی به زبانت نمی‌آید. هر چه بگویی فکر می‌کنی در حقش اجحاف کرده‌ای. این … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سوگ | پاسخ دهید:

سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس

داشتم به همان جمله‌ی جزئیات مهم‌اند فکر می‌کردم. نه به آن جمله البته، که به تو. داشتم به یاد می‌آوردمت و در یاد بودی. بعد دیدم نه در کلیات که در همه‌ی جزئیات خوب بودی. که هر کاری می‌کردی خوب … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سوگ | پاسخ دهید:

دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد

سوگواران و تسلي‌دهندگاني كه ديده بودندش از خلق و خو و صفاتش براي من تعريف مي‌كنند. كه مهربان بود، سخاوت‌مند بود، سفره‌اي گشاده‌ داشت، محجوب و بي‌آزار بود، به وقت و به قاعده بود و مواردي از اين دست. با … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سوگ | 2 پاسخ

اتاقِ پسر

اتاقِ پسر فيلمي روانكاوانه است و هيچ سعي‌اي در پنهان كردن آن ندارد. نه تنها شخصيت اصلي فيلم روانكاو است، فيلم هم مدام هم به موضوع روانكاوي به صورت كلي و هم به موضوع سوگواري به عنوان يكي از موضوعات … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در از فیلم‌ها, بارت, سوگ | 2 پاسخ

اصبحت في امان الله

ح را ديدن، با او صحبت كردن، در آغوش گرفتنش، بايد قسمت بشود. همين طوري نيست كه زنگ بزني قرار بگذاري ببيني‌اش. خودش، بسته به بخت و اقبالت سر راهت سبز مي‌شود، مسج مي‌فرستد، بغلت مي‌كند، بي كه قراري باشد. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در زندگي, سوگ | یک پاسخ

شب يك

هيچ دلي عاشق و دچار مبادا عاقبت چشم انتظار مبادا مي روي وابرها به گريه كه برگرد چشم خداوند اشكبا ر مبادا تشنه لبي مست رفته است به ميدان آينه با سنگ در كنار مبادا تشنه لبي مست رفته است به … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سوگ | یک پاسخ

شام دهم: قتلگاه

فرياد از آن زمان كه گرفتند گرد وي راه برون شتافتن از آن ميان نداشت جسمش هزار پاره و بر جسم خويشتن دلسوز جز جراحت تير و سنان نداشت افتاد بر زمين و ز انبوه زخم‌ها چندين كه بر زمين … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سوگ | یک پاسخ

شام غريبان:

ز هر سوي مهپاره‌اي تابناك به خون خفته چون ْفتابي به خاك به هر گوشه شمعي بر افروخته ز هر شعله پروانه‌اي سوخته همه جرعه نوشان بزم الست تهي كرده پيمانه افتاده مست

ارسال شده در سوگ | 3 پاسخ

شام نهم: ساقي

رد خون دست ساقي هنوزم رو لبِ مشكِ گريه‌هاي مشكِ خالي شبيه بارون اشك شونه‌ي زخمي نخلي شده تكيه‌گاه سقا محو خيمه‌ي ربابِ آخرين نگاه سقا  

ارسال شده در سوگ | یک پاسخ